بغض

یه چیزی رو خیلی بر پرده و روشن میخوام اعتراف کنم

بعضی وقتا لحظات خیلی سنگین میشه و بارش رو میندازه رو قلب آدم

دل آدم میگیره یا آدم دلتنگ میشه

بغضی تو گلو گیر میکنه که به کلی راه گلو رو میبنده

فضا پر میشه از سکوتی که گوش آدم رو کر میکنه

آدم پر از فریاد میشه اما لبها از هم کنده نمیشن

ناخن دست ها از فشار مشت گره کرده میخوان گوشت دست رو بدرند

تمام عالم خاکستری و تیره میشه

از آدما خسته میشه

از خودشم خسته میشه

دنبال یه راه فرار میگرده که فرار کنه

اون موقع مرگ بهترین آرزوی ممکنه یا شاید هم راحت ترین حل

در مورد من؟ بعضی شبا دچارش میشم

 

/ 1 نظر / 8 بازدید
Parmida

باز آمد بوی ماه مدرسه *** بوی بازی های راه مدرسه بوی ماه مهر ماه مهربان *** بوی خورشيد پگاه مدرسه از ميان کوچه های خستگی *** می گريزم در پناه مدرسه باز می بينم ز شوق بچه ها *** اشتياقی در نگاه مدرسه زنگ تفريح و هياهوی نشاط *** خنده های قاه قاه مدرسه باز بوی باغ را خواهم شنيد *** از سرود صبحگاه مدرسه روز اول لاله ای خواهم کشيد *** سرخ بر تخته سياه مدرسه . . . سلام ... من هم ... آپم [خجالت] [گل][گل][گل][گل]