شبی که لعنت از مهتاب میبارید

.

 


تیک تیک تیک تیک تیک ...

عرق پیشانی هاشان را گرفته بود . دست آخر بود برگه آخر ..

حکم اینبار سیاه نبود

حکم حکم دل بود

محسن برگ خود را انداخت 3 دل بود.

مهدی  انداخت .. ده دل .

حسین با خیال راحت برگه آسی روی آن ها زد ... آس دل

محمود هم برگه را انداخت.

با کمال تعجب برگه ی او جوکر سیاه بود.

همه خندیدند ... و خندیدند .. و خندیدند

تا زمانی که صادق دست محمود را بالا برد .. احمد و علی نیز تایید کردند

هیچ کس باورش نمیشد . هرسه اعتراض کردند ..

فائزه نیز اعتراض کرد و من نیز و ندا نیز ...

فائزه را گرفتند..

ندا را کشتند..

و من را .. !!

 



خس و خاشاک بلند می شود





از انگشتم عکس گرفتم

خودکار سبزم را  روی طاقچه گذاشتم

نشستم پای ماشین تایپم

دلم شور میزد و دستم به کار نمیرفت

صدای کلاغ ها اعصابم را بهم میریخت

تلویزیون را روشن کردم

شبکه یک

باز هم رحیم پور ازغدی مبحثی را تحت عنوان " دموکراسی ، بدترین نوع حکومت" برای دانشجویان باز میکرد.

شبکه دوم

پزشک دهکده ناتوان از نجات جان مریض خود گریه میکرد

شبکه سوم

نصیرزاده توضیح میداد : که اشتباهات داوری بخشی از داوری است و حرف حرف داور است.

شبکه چهار

راز بقا بود.. پلنگی به جست و خیز گردن آهویی را میدرید

شبکه پنج

برنامه در شهر در حال نشان دادن برخورد یک وانت نیسان پر از سیب زمینی با سمند سبزی است که هر سه سرنشین سمند کشته شده اند.

شبکه شش

صف طولانی رای دهندگان

شکبه آموزش

ریاضیات برای پیش دبستانی ها

و شبکه قرآن

تلاوت آیاتی از قرآن

دقت که میکنم آیات منافقون است

بی حوصله دستی به حافظ میبرم

کاغذی از میان دیوان بیرون می افتد

شعر میرزاده عشقی است : " پس از این بر وطن و بوم و برش باید .."

این روز ها حافظ هم تقلب میکند.

از پنجره به چهار راه نگاه میکنم

چراغ قرمز است و سی ، چهل تا ماشین پشت آن بوق زنان انتظار میکشند

منتظر میشوم چراغ سبز شود

6

5

4

3

2

1

روی 1 گیر میکند

گیر میکند و گیر میکند

لعنت به آن چراغی که سبز نمیشود




خس و خاشاک بلند می شود




حمید آمده بود

پریشان

بی شکیب

قرار بود از طرف سپاه ببرندشان برای مقابله با اغتشاشگران

ما یحتاج هم داده بودند ...

نمی دانم چه شده بود

دستانش میلرزید

کناری کشید مرا و در گوشم زمزمه کرد : " صد رحمت به اسرائیلی ها"




خس و خاشاک بلند می شود

 

 




استاد شجاعی بار دیگر به شب شعر آمده بود

از اون انقلابی های تییییییییییییییییییییر

همه منتظر شعر دیگری با مضمون انقلاب از او بودیم

مثل هر هفته

اشکش را پاک کرد

بغضش را قورت داد

و او اینگونه خواند :

کتیبه
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
 زن و مرد و جوان و پیر
 همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
 و با زنجیر
 اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
 به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
 تا زنجیر
 ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
 و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
 چنین می گفت
 فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
 بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
 چنین می گفت چندین بار
 صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
 و ما چیزی نمی گفتیم
 و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
 پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
 گروهی شک و پرسش ایستاده بود
 و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
 و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
 یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
 و نالان گفت : باید رفت
 و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
 و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
 یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
 کسی راز مرا داند
 که از اینرو به آنرویم بگرداند
 و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
 و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
 هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
 هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
 هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
 چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
 و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
 ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
 به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
 خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
 و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
 نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
 بخوان ! او همچنان خاموش
 برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد
 پس از لختی
 در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
 بدست ما و دست خویش لعنت کرد
 چه خواندی ، هان ؟
 مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود

مهدی اخوان ثالث - 1340

 

/ 20 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سپیده

دعوت از سید مهدی موسوی برای دوباره نوشتن و سرودن. در این دعوت همگام ما باشید. منتظر کامنت شما هستیم. بهانه ای شویم برای نوشتنش.

ابوالفضل

با عرض سلام و احترام: خوش به حالت که اینگونه هنرمندانه می توانی بغض خود را خالی کنی.... ولی من نه... خدا خیرت دهد. ایام به کام و موفق باشید.

میثم-بچه های آسمان

مستر جون نه به شبهای قبل انتحابات که خوشحال بودیم... نه به شبهای بعده انتخابات... خندم نمیاد چند روزه...

میثم-بچه های آسمان

راستی سلام به همه ی خس و خاشاک ها برسون... حالم گرفتس... اعتماد ملی هم که بیرون نیومد امروز...

مستر برره

آزادی تو کشور ما نزدیک به مطلق است (آقامون محمود) فیلتر شدنتو تبریک میگم [گل]

mojtabah

سلام، آقای احمدی‌نژاد یک طوری رفتار می‌کند که انگار انتخابات را خودش تنها برد . آقای احمدی‌نژاد باید بدانند به جای فوتبال بازی باید به حضور جلسهٔ هیأت دولت در قم می‌رفتند. آقای احمدی‌نژاد باید بداند که ما بسیجیها تنها گروهی بودیم و هستیم که تنبیه فتنگران را شخصا به دست گرفتیم حتی اگر عکسهای ما را با اسلحه همه جا پخش کردند. ما قوای امام زمانیم نه قوای آقای احمدی‌نژاد ما حکم خدا را اجرا می‌کنیم حالا هر کس رئیس جمهور باشه. درود بر ولایت فقیه. شرم بر افتخار و اعتبار طلبان.