مهر1

امروز

 

مثل همیشه صبح خیلی زود واسه نماز پاشدم یعنی ساعت دوازده

بعد از یه سری مقدمه چینی های تکراری

اومدم تو خیابون

یکی از جوانان برنا و خوش قد و قامت رو دیدم که البته شبه مانتویی به تن و شبه دستمالی به سر داشت

چنان مبهوت بودم که از نزدیک شدن قدم به قدم تیر چراغ برق نسبت به خودم بی خبر بودم

خدا این چشای پاکو از ما نگیره

راستی اینو اون بالای بالا بنویس که من روزه گرفته بودم امروز

بعد یه خورده جلو تر یه سگه بود به اسم پاپی

این سگ یه گردنبند خفن و درازی داشت که یه دختر دیگه تهش نسب بود

ای بابا

خدا این چشای پاکو از ما نگیره

رفتیم تو مترو

واقعا که ان الله علی کل شی قدیر

اومدیم بیرون

الله جمیل و یحب الجمال

خلاصه

پای سفره افطار بودیم که برقا رفت

اقایون خانما کسی میدونه اذان رو دادن یا نه ؟ مردم از گشنگی

 مهر

/ 3 نظر / 10 بازدید
م ر ی م

من نبودم هیچ گاه تا اکنون بگویم : می روم , خداحافظ ! سایه ام هم نبود تا بگریزد از آفتاب دستهایم خالی ، خالی است[گل]

م ر ی م

سلام ممنون که به یادم بودی اخرش یکی پیدا شد که جای خالی منو حس کنه شاد باشی مستر خالیبند [گل][گل][گل]