بغض

یه چیزی رو خیلی بر پرده و روشن میخوام اعتراف کنم
بعضی وقتا لحظات خیلی سنگین میشه و بارش رو میندازه رو قلب آدم
دل آدم میگیره یا آدم دلتنگ میشه
بغضی تو گلو گیر میکنه که به کلی راه گلو رو میبنده
فضا پر میشه از سکوتی که گوش آدم رو کر میکنه
آدم پر از فریاد میشه اما لبها از هم کنده نمیشن
ناخن دست ها از فشار مشت گره کرده میخوان گوشت دست رو بدرند
تمام عالم خاکستری و تیره میشه
از آدما خسته میشه
از خودشم خسته میشه
دنبال یه راه فرار میگرده که فرار کنه
اون موقع مرگ بهترین آرزوی ممکنه یا شاید هم راحت ترین حل
در مورد من؟ بعضی شبا دچارش میشم
+
مستر خالیبند ; ۱٢:٢٩ ق.ظ ; ۱۳۸٧/٦/٢٥

