بنی ادم

پدر : حمید اینقدر با تلویزیون ور نرو بیا غذاتو بخور
حمید : چشم بابا ، مامااااااااااااااااااااان یه کم برام سوپ بریز
مامان : کباب نمیخوری؟
حمید : نه ، اخی اینجارو یه نفر امروز از گشنگی مرده (اشاره به تلویزیون)
پدر : واقعا تاسف باره
مامان : وااااااای . واقعا
پدر : خیلی خب حالا غذاتونو بخورید
مادر : بزن اون کانال ببینیم چی داره
+
مستر خالیبند ; ٦:٤۱ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٩
نماز

خدا ؟
اره
خدا خیلی دوستم داره
دیروز باهم بودیم
تمام صبح رو تا شب نشسته بودم و داشتم باهاش درد و دل میکردم
بهش میگفتم که چقدر دوستش دارم
بهش میگفتم که عاشقشم
بهش میگفتم بی اون میمیرم
بهش میگفتم هر کاری میکنم واسه اونه
بهش ..
..
..
.
حالا بماند که نمازم قضا شد

+
مستر خالیبند ; ٥:٤٦ ب.ظ ; ۱۳۸٦/٩/۱٩

